تبلیغات
خط پایان - نوکر بادمجان
تاریخ : شنبه 20 فروردین 1390 | 10:25 ق.ظ | نویسنده : سید محمد جواد اشرف زاده

نوکر بادمجان
محتشم کاشانی پیش سلطان صفوی رفته و بر سنت همیشگی رابطه ی میان شاعر و سلطان،شروع میکند به مدّاحی سلطان.
سلطان ممدوح به خشم می آید که اگر دو مرتبه ازین مداحی و چاپلوسی ها برای من بکنی دهانت را پر از سرب می کنم.«من کلب آستان علی و خاندانش هستم چرا برای آنها مدح نمی گویی و برای من مدح می گویی»
محتشم می گوید:«من یک شاعرم!برای من فرق نمی کند،برای هرکسی که خواسته باشید مدیحه می گویم.»
در ادامه ی مطلب دکتر می نویسد:
(حاکم سبزوار از نوکرش پرسید:چطوره امروز یک خورشت بادمجان درست کنی؟ گفت:عالی است;بخصوص بادمجان های سبزوار چیز دیگر است!سپس حاکم تغییر نظر داد و پرسید:بادمجان گویا ثقیل است امروز یک خورشت به درست کنی بهتر نیست؟
نوکر جواب داد:«بله خیلی بهتره;بخصوص که بادمجانهای سبزوار اصلاً رودل می آره!»
حاکم عصبانی شد و به خشم گفت:مردکه،تو یک بار از بادمجان تعریف می کنی و یک بار مذمّت؟!
گفت«قربان!بنده نوکر حاکم سبزوارم،نوکر بادمجان که نیستم!!!!!!!!!»)




طبقه بندی: