تبلیغات
خط پایان - خاطرات پدر بزرگ2
تاریخ : جمعه 9 اردیبهشت 1390 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : سید محمد جواد اشرف زاده
این خاطره را میشود با توجه به این برهه از زمان یکی از خنده دارها آنهم فقط در یک صفحه دانست
در یکی از روزهای تابستان راننده ای با برخورد شدید با یک گله 46راس گوسفند آنرا تلف میکند و با توجه به اینکه درون اتوبوس مسافران متعدد بوده است بدون توجه به ناله ی چوپان مبنی بر اینکه بایستد توجه نمیکند
پدربزرگ بنده هم بالافاصله پس از اطلاع پدربزرگم به عنوان رئیس پاسگاه منطقه
(دقیقاً بیاد ندارم ایشان کدام منطقه را گفتند)2مامور را به تعقیب مجرم ماموریت می دهد و پس از چندی وی را به پاسگاه منتقل میکنند.
پدربزرگ از مامور میپرسد:چه شد؟
مامور میگوید:بله قربان متهم در حال پاک کردن پشم گوسفندان بود که با او صحبت کردیم وی ضمن قلدر بازی و گردن کلفتی سعی در انکار قضیه داشت که او را با هر ضرب و زور آوردیم.
پدربزرگ از مامور تشکر کرده از او میخواهد فرد خاطی را وارد اتاق کند.
وقتی متهم وارد می شود پدر بزرگ با لحنی تند به یکی از مامورانش دستور میدهد که نخی بیاورند:سپس میگوید دور گردن این فرد را اندازه بگیرید و بعد مال من را.
نتیجه میشود بزرگتر بودن گردن پدربزرگ
وی رو به راننده اتوبوس میگوید:دیدی پدر سوخته که از تو گردن کلفت تر هم هست و بعد از گرفتن خسارت چوپان از راننده و جریمه ی وی،اورا آزاد میکند و به او هشدار میدهد دیگر برای کسی گردن کلفتی نکند



طبقه بندی:
برچسب ها: گردن کلفتی، سرباز، طناب، اندازه گیری،